تبليغاتX
کافه ژورنال

کافه ژورنال

شب جمعه اي بود كه دخترك چادر مشكي اش را سر كشيد و رفت سراغ پدر. نشست و زل زد به چشم هاي عكس پدر كه خيلي جوان تر بودند  از آخرين باري كه بوسيدش و رفت. حلقه هاي اشك را پيش از آن كه راهي به بيرون باز كنند در چشمه مي خشكاند تا چشم هايش همچنان مغرور باشند همچون چشم هاي پدر. هر بار كه چشمش به چشم هاي روشن پدر مي افتاد در عكس سياه و سفيد لبخندي مي زد تا شايد كم كند از بغضي كه هر بار گلويش را بيشتر مي فشرد. اين بار بغضش سنگين تر از هميشه بود. زياد نماند. بلند شد كه برود. زير لب گفت "دعا كن برايمان". آن قدر آهسته گفت كه كه خودش هم به زحمت شنيدش. چند متر آن طرف تر مرد جواني ايستاده بود. با ظاهري كه بسيار ديده بود و بسياريشان را مي شناخت.مرد چشم هاي قرمز دختر ار كه ديد سر به زير انداخت. مجله اي را به دستش داد و آرام در تاريكي كم رنگ بعد از اذان گم شد.

دخترك گام هايش را تند تر كرد. مي خواست زودتر برسد به ميعادگاهشان.به ساختمان نم زده اي كه چند روزي بود كه تمام دنيا براي او و دوستانش در آن جا خلاصه مي شد.نشست كه مجله را بخواند، اما نگاهش خشكيد روي سطرهاي سياه.دهانش باز ماند از آن همه توهين و بغض راه نفسش را بست از آوار بي امان كينه و نفرت.خودش را انداخت توي اتاق كوچكي كه گوشه ساختمان بود.در را بست و تكيه داد به درو گريست. با صداي بلند گريست. آن قدر بلند كه هق هقش را همه آدم هاي داخل ساختمان شنيدند و مضطرب جمع شدند پشت در اتاق. آن قدر گريست كه پيرمرد سريدار هم نشست روي زمين و اشك هايش جاري شد.

شب جمعه ديگري بود.شايد دوهفته بعد كه باز دخترك كنار عكس پدر بود. هنوز منگ بود از آن چه اتفاق افتاده بد.انگار هنوز باور نمي كرد تعبير خواب هاي رنگيش را.ايستاد. مغرورانه ايستاد و باز زل زد به چشم هاي مغرور پدر و لبخندش را رها كرد به سوي خنده گم شده درلب هاي خشكيده عكس.

گذشت. خيلي زود گذشت. ده سال گذشت از آن روز هايي كه پر بودند از دلهره هاي تلخ و شيرين.از شب هايي كه خيابان گرد خواب هاي خاكستريمان شديم تا شايد رنگي بزنيم بر روباهايمان. ده سال گذشت از اديبهشتي كه نمي دانستيم وقتي تمام شود چه فصلي آن سوي در به انتظارمان ايستاده است. از آن جمعه آفتابي دوم خرداد كه باور كرديم در آن سوي در هيچ چيز به انتظارمان نيست جز خودمان.

"با خوشه هاي ياس آمده بودي

تاييد حضورت

كس را به شانه بر باري نمي نهاد

بلور سرانگشتانت كه ده هلالك ماه بود

در معرض خورشيد از مردي مي گفت

كه صفاي مكاشفه بود

و هراس بيشه غربت را

هجا به هجا

دريافته بود..."

مي خواستم از دوم خرداد بنويسم. از خاتمي بنويسم و از خودمان كه چه بي تحمل بوديم. از آن هايي بنويسم كه با سال هاي عمرشان در پس ميله هاي اوين هزينه بي تفاوتي هموطنانشان را دادند. از خيلي چيزها و خيلي كس ها. اما ياد آن شب و ياد راحله ( دختر سطر هاي بالا) كلمات را باخودش برد. بايد درآستانه سي سالگي باشد و شايد اكنون ديگر مادر كودكاني باشد در گوشه اي از اين سرزمين. نمي دانم آن روز كه خاتمي مقابل دوربين گريست از جور زمانه و نامردمي مردان اين سرزمين بر او چه گذشت كه او را چون پدر مي پنداشت. نميدانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:6  توسط کمال صادقی  |