تبليغاتX
کافه ژورنال

کافه ژورنال

چند هفته پیش در جلسه هفتگی که با تعدادی از دوستان تشکیل می شود بحثی ارائه دادم با موضوع "نقش استعاره ها در تفکر". اتفاقا دیشب یکی از همین دوستان توصیفی از وضعیت ایرن امروز ارائه داد (البته نقل به مضمون از کسی دیگر) که مثال بسیار خوبی در مورد استفاده از استعاره ها در روند تفکر است.

متن اصلی : ساخت حاکم بر ایران و ساختار حقوقی و سیاسی آن به گونه‌ای طراحی شده است که آن را  به یک «کنسرو سربسته» شبیه ساخته است که «ماده‌ی ضد تغییر» را در همان ابتدا به خود افزوده تا از هرگونه تغییر ماهیت احتمالی خود پیشگیری کرده باشد. دست‌ بر قضا، چنین افزودنی ضدفسادی‌ست که به فساد آن منتهی می‌شود

در اینجا نویسنده متن ساختار سیاسی ایران را به کنسرو سربسته تعبیر کرده است یا در واقع کنسرو استعاره ای برای وضعیت ایران است. پس همان طور که به کنسرو ماده ی ضد تغییر اضافه می کنند به این نظام هم ماده ضد تغییر اضافه شده است. اما این ماده ضد تغییر چیست؟ یا ماده ضد تغییر استعاره از چیست؟ در باره این متن کوتاه پرسش های زیادی می توان مطرح کرد. از جمله:

ماده ضد تغیییر را چه کسی به این کنسرو اضافه کرده؟

اساسا تولید کننده این کنسرو که بوده؟

چگونه ماده ضد تغییر باعث تغییر می شود ؟

چرا این تغییر به صورت فساد است؟

ممکن است نویسنده متن یا فرد دیگری که با نویسنده متن همراه باشد بتواند برای این پرسش ها پاسخ های قانع کننده ای بیابد. اما این پاسخ ها تنها می توانند قانع کننده باشند نه الزاما درست.هر تلاشی برای پاسخ به این پرسش ها بازگشتن به همان استعاره اصلی است. در واقع پاسخ دهنده در روند تفکر خود به همان استعاره اصلی مراجعه می کند و سپس سعی می کند برای برای هر جزء از استعاره ما به ازایی ارائه دهد. نکته جالب اینکه طرح چنین پاسخ هایی هم نهایتا افتادن در دام همان استعاره اولیه است. یعنی پذیرش ساخت سیاسی به مثابه کنسرو.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:53  توسط کمال صادقی  | 

  عصبانی بود، یا اگر دقیق تر بخوام بگم خشمگین. از صداش چیزی نمی شد فهمید. سلام و علیک معمولی. چه خبر؟ سلامتی! اما خشمگین بود. آتش زیر خاکستر. آماده ی انفجار. اونقدر عصبانی که اگر یه بلیط یک سره به هر جای دنیا بهش می دادند(واقعا هر کجا؟) می رفت و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد. گور پدر سرزمین مادری و خاک وطن .

    روزی ده دوازده ساعت درس می خونی که دانشگاه قبول بشی. که اگه از هفت خان کنکور و پذیرش گذشتی و پشت اسمت ستاره ای چیزی هم نبود و دست خدا و دعای پدر و مادر همراهت بود بشی دانشجو و روز از نو تو همون سیستم مزخرف آموزشی و بعد به جای یه دختر لیسانسه که از نونوای سر کوچتون کمتری، بشی یه فوق لیسانسی که خیلی که به حسابت بیارن بازم از بقال محلتون کمتر بفهمی. ای تف به این مملکت. ای ...

   چند تا دختر رفتن به یه نمایشگاه. مثل بقیه. یا نه . چرا مثل بقیه؟ چند تا دختر تحصیل کرده رفتن به نمایشگاه تخصصی رشته ی خودشون. بعد چند نفر می رسن و اون ها را از نمایشگاه می اندازن بیرون. چرا؟ چون یه دختر فقط توی خونه حق داره بخنده! چیه خنده داره؟ یا گریه داره؟

   خانم محترم حراست نمایشگاه، تو با پول به لجن کشیدن حیثیت دخترای مردم شکم بچه هات رو سیر می کنی؟ با پول بی آبرو کردن زن های دیگه؟ چیه؟ زندگی سخته؟ آره سخته. ولی شرافتمندانه زندگی کردن خیلی سخت تره. خیلی هم سخت تره. زندگی سخته. اون قدر که بعضی ها شرف خودشون رو به خاطر گذروندنش لکه دار می کنن. بعضی ها هم شرافت بقیه را. به اولی می گن فاحشه. می دونی به دومی چی می گن؟

   چی باید می گفتم؟ چی می تونستم بگم؟ بگم شرمنده ام که مردم؟ شرمنده ام که ... که چی؟ مگه فرقی هم می کنه؟ مگه برای تحقیر کردن یا تحقیر شدن زن یا مرد بودن فرقی هم می کنه؟

   تو هم خجالت می کشی؟ شرمنده ای؟ یا نه؟ شرمندگی جزو صفاتت نیست؟ آره با توام! تویی که با یه فرمان "باش" کهکشان خلق می کنی. می تونی وقتی یکی با شلاق می کوبه تو صورت یکی دیگه و بعد با افتخار می گه تو گفتی شرمنده بشی؟ نگو که نمی تونی. آهای! تو که بر هر کاری توانایی. اگه کاری از دستت بر نمی آد لااقل کمی خجالت بکش. شاید اونایی که می گن نمایندگی انحصاریت را دارن این یه قلم جنس را هم به لیستشون اضافه کنن.

   حق داشتی. به خدا حق داشتی عصبانی بشی. چه از دست اونی که به تو و دوستات توهین کرده ، چه از دست دوستت که بزرگترین هنرش در دفاع از حق خودش اینه که بگه نخندیدیم. حق داشتی.

   حوصله ای برای نصیحت کردن نمونده. اما فراموشش کن. و هیچ وقت فراموش نکن. باید یادت بمونه که کجا زندگی می کنی. که اینجا، این خراب شده ای که حتی اسمش هم زنونه است مال تو ام هست. همون قدر که مال بقیه است. تو باید بسازیش. به اندازه سهم خودت. بیمار را فراموش کن. ولی بیماری را نه. همیشه بادت بمونه.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 1:59  توسط کمال صادقی  |